غمهای محترم

امشب به این حرم، به دل ما خوش آمدید
غم‌های محترم، به دل ما خوش آمدید

با اشک و آه و داغ به منزل رسیده‌اید
یاران همقدم، به دل ما خوش آمدید

پادررکاب حضرت ام‌الائمه‌اید 
ای خیل  محتشم، به دل ما خوش آمدید

بانو،  ببخش، ماحضری غیر درد نیست
فارغ ز بیش و کم، به دل ما خوش آمدید

آه ای بهار خسته‌تن از   لطمۀ خزان
با کاروان غم، به دل ما خوش آمدید

با قلب شرحه‌‌شرحه و با داغ نو‌به‌نو
با آه دم‌به‌دم،‌ به دل ما خوش آمدید

ای حرمت بهار و گل و آب و آینه
بانوی بی‌حرم، به دل ما خوش آمدید

#سعید_سلیمان_پور

مرحبا ای غم...

آمدی امشب سراغی از منِ تنها بگیری
مرحبا ای غم، بیا تا در دل من جا بگیری
 
آمدی تا تکیه‌ها را تک‌‌به‌تک حیران بگردی
عاقبت در کلبۀ احزانِ من مأوا بگیری
 
آمدی تا دست در دستم نهی و همره من
تا سحر با چشمِ گریان ذکر «یامولا»بگیری
 
آمدی تا با دل تفتیده و لبهای عطشان
یاد صحرایی کنی؛ از چشم من دریا بگیری
 
آمدی تا همچو آهِ سوزناکِ شعر «نیّر»
یک شرر سر برکنی، در خرمن دنیا بگیری
 
ناگهان بر لوح جانم طرحی از غربت نگاری
داغ اگر کم داشتی، از  «عصر عاشورا» بگیری
 
«یا علی» گفتی که برخیزی،نرو ای غم خدا را
 «یا حسین»ی گو مگر در سینۀ من پا بگیری
 
با غم فرزند زهرا(س) داده ای صیقل دلم را
اجر خود را روز حشر از حضرت زهرا(س) بگیری
 
 نوحه سر کن ای غم امشب ماتم  اهل حرم را
یاد اصغر(ع) کن، بسوزان بند-بندِ «محتشم» را

از دیوانگی ها...

دشت ای مجنون تو را از سنگ طفلان وارهاند

لاجرم هرگز نگشتی در جنون همسنگ ما

***

می‌خواست که منعم کند از شیوۀ مجنون

عقل از نفس عشق تو بالید، جنون شد

 

سعید سلیمان پور

در تعزیت دلشدگی

بگذشت بهاران و نچیدم ثمر از دل
بر خرمنم افتاد ولی صد شرر از دل

خون جگرم باز در آورد سر از چشم
تا عشق به صد ناز در آورد سر از دل

هرچند دگر آه ندارم به بساطم
تا دیدۀ من بر شده درّ و گهر از دل

بر غربت این دل نگدازم مگر از جان
بر حسرت این جان نگدازم مگر از دل

آهی نکشیدم که مکدّر نشد از من
کو دلشده‌تر از من و آئینه‌تر از دل؟

یک شب ز برم رفت و دگر باز نیامد
دل بی‌خبر از من شد و من بی‌خبر از دل...

 

محفل طنز حشنواره شعر فجر

محفل طنز دهمین جشنواره بین المللی شعر فجر با اجرای ناصر فیض و سعید سلیمان پور
10 بهمن 94
محفل طنز جشنواره شعر فجر.ناصر فیض و سعید سلیمان پور

یاشاسین شانلی آذربایجان

درباره حوادث اخیر(برنامه"فیتیله") و تقدیم به هم‌میهنانِ همزبانم


شد آتش در گلویم بغضهای ‌بی‌امان، قارداش
شرارِ اشک‌هایم جَست و زد آتش به جان، قارداش

اگر از دشمنان صد زخمِ کاری خورد‌ه‌ام،سهل است
چسان تاب آورم از دوست این زخم‌زبان، قارداش؟

ز سهوِ بی‌تمیزی، نشتری بر جانِ ما آمد
که آه از سینه‌ سر بر کرد و شد بر لب فغان،قارداش

نهیبی شد فغانِ ما و ساهی عذرخواه آمد،
که بخشایید و بخشودیم این سهوِ لسان،قارداش

ولیکن دشمن بدخواه زین‌کرده‌ست اسب خود
به زعمِ خود به جولان آمده در این میان،قارداش

ز گرد و خاکِ این خیلِ هبا کی زحمتی زاید؟
که آذربایجانم را بلند است آستان،قارداش

نه دلسوزانِ ترک و ترکی‌اند این خائنانِ دون
حذر باید کنیم از حیله‌های دشمنان، قارداش

به صید ماهی از آب گل‌آلود آمده دشمن
ولی غافل شده از قدرت سیلِ دمان، قارداش

برای عزّت میهن، برای اعتلای دین
همیشه تَرکِ جان کرده‌ست تُرک قهرمان، قارداش

ز یمنِ خونِ پاکِ باکری‌ها و امینی‌هاست
اگر مامِ وطن را نیست چشم خونفشان، قارداش

به پا خیز و بکن رسوا بداندیشان ملّت را
غیورانه به نامِ نامیِ ستّارخان، قارداش

بهارِ وحدت ما خارِ چشم دشمنان بادا
در این گلشن مبادا لطمۀ باد خزان، قارداش

من ایرانم:لرم،کردم،بلوچم،فارسم،ترکم
مرا از همدلی باشد شکوهی جاودان، قارداش

وئریب تاریخ بویو شان ایرانا بو قهرمان اؤلکه
من‌ایله دی: «یاشاسین شانلی آذربایجان»، قارداش...

قرص ماه

 

قرص ماه است و راحت جانم، با نگاهی که رنگ مهتاب است

قرص ماه است یا چه می‌دانم قرص آرامبخش اعصاب است

گرچه هر دو شکستگی دارند، گرچه آشفته و پریشانند

زلف او  تاب دارد و دل من،در هوایش هنوز  بی‌تاب است

یکشب  از پیش شاعران رد شد، بینشان سخت اختلاف افتاد

این یکی گفت:نشئۀ صرف است،آن یکی گفت:بادۀ ناب است

می خزد عشق توی سینۀ من ،روشنی می‌تند درون دلم

ماه شب‌های من نمی‌داند، توی این پیله، کرم شب‌تاب است!

راهها بسته شد به ماهی که...

ماهها خیره‌ام به راهی که...

(آمدم شکوه سر کنم اما  عشق راه گلایه‌ها را بست)

 

به یاد "مادیبا" + دو رباعی برای جذامیان

(سه گانی)

آن کبوتر سیاه پر کشید

تسلیت،

ای کبوتر سفید...

......................................

(مادیبا) نام قبیله ایِ نلسون ماندلا بود که مردم آفریقا به عنوان احترام او را به این نام می خواندند...


(دو رباعی برای جذامیان)

وقتیکه جذام سوی تو می آید

اندام تو را ظریف می پیراید

ای دختر زیبای جذامی این درد

از جسم تو بر روح تو می افزاید...

*

داد دل خود را بتمامی بدهیم

در غصه نوید شادکامی بدهیم

«سهراب» شویم و گوشواری دیگر

بهر زن زیبای جذامی(۱) بدهیم...

................................

(۱):

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید...

"سهراب سپهری" 

سر را به خاک درگه حیدر(ع) نهاده ام...

امشب هوای میکده و پیر کرده‌ام
باز آرزوی بادۀ شبگیر کرده‌ام

ای آفتاب باده، به کوی تو آمدم
بی‌خویش و ذرّه‌ ذرّه به سوی تو آمدم

ساقی بیا که رنج خمار است در سرم
از زهد خشک، گرد و غبار است در سرم

ساقی رسید و رنج خمارم ز یاد رفت
زلفی فشاند و خرمن زهدم به باد رفت

دُردی‌کشانِ درد به عشق تو مبتلا
ساقی بیار باده ز خمخانۀ ولا

لب‌تشنه‌ایم و ساقی‌کوثر،امام ما
«ای بی‌خبر ز لذّت شرب مدام ما»

گرد از بساط عقل برانگیز، ساقیا
شور جنون به ساغر من ریز ساقیا

دیوانه‌ام، بریز که دیوانه‌تر شوم
ای شمع من، بخند که پروانه‌تر شوم

ساقی، به ساغر ِدل سنگم شرر بریز
لعل مذاب پر کن و یاقوتِ تر بریز

تا کوی چشمِ می‌زده‌ات، مست رفته‌ام
افتاده‌ام به پایت و از دست رفته‌ام

از دست عشق تو قدحی پر گرفته‌ام
یک جرعه نوش کرده‌ام و گُر گرفته‌ام

چندیست غیر روی تو، بدری ندیده‌ایم
جز گیسوان تو ،شب‌ قدری ندیده‌ایم

«دی پیر‌می‌فروش که ذکرش به خیر باد»
در جام باده روی تو را دید و مژده داد:

روزی که می‌چکد شفق از فرق آفتاب
جان می‌دهد سپیده‌ات از شوق این خضاب...

*
روحم به رقص آمده زانوار منجلی
هوهو کنان فتاده به ذکر: علی‌علی

سر را به خاک درگه حیدر نهاده‌ام
یعنی به دوشِ عرشِ خدا سر نهاده‌ام

او جلوه‌گاه مطلق انوار سرمد است
در یک کلام، آینه‌دار محمّد(ص) است

دل سائل است بر درت ای شاه «هل‌اتی» (1)
سهمی مگر ز عشق خود او را کنی عطا

دریاب این اسیر و فقیر و یتیم را
نو کن دوباره شیوه و ‌رسم قدیم را...
................................................................................................
(1):در سورۀ «هَل ‌اَتی»(انسان) و در شأن نزول آیۀ « وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيرا» تمام مفسّران شیعه و سنی را عقیده برآن است که این آیه درباره حضرت علی(ع)،حضرت فاطمه(س) و حسنین (علیهما‌السلام) نازل شده‌است که سه شب متوالی غذای افطارشان را به مسکین و یتیم و اسیر بخشیدند.

دیدار شاعران با مقام معظم رهبری

ای مژده دیدار تو چون عید مبارک

فردوس به چشمی که تو را دید مبارک...

بیدل
سعید سلیمان پور دیدار شعرا با رهبر معظم انقلاب

سعید سلیمان پور

اختتامیه جشنواره شعر رضوی ترکی-آذری شهریور ۹۲
عکاس:علی آرغین

آخرین عکس بهشتی

 

آه ای حوّای اغواگر


از چه رو در آخرین عکس بهشتی مان


گفته بودی:


                       سیب!

تا شکفتن دلم

 

 

پشت پلکهای تو

یک بهار ِمست

تا شکفتن دلم

یک نگاه فاصله ست...

برای شهیدان سرفراز

هر چند که در عشق لبی دوخته داشت

صد شعله ی سرخ در دل افروخته داشت

وقتی که ز داغ دوست پرپر می شد

یک سینه پر از شقایق سوخته داشت

**

یادش چو شهابی از شبم می گذرد       

در خلسه ی پر تاب و تبم می گذرد              

صد "هور "طلوع می کند در قلبم              

تا نام "هویزه" بر لبم می گذرد...         

من باختم عزیزکم...

                                

    مرثیه هایی برای هموطنان مصیت زده ام در زلزله اخیر آذربایجان شرقی

به ماه بگویید:

امشب هیچ چراغی در روستا روشن نخواهد شد

هیچ گهواره‌ای تکان نخواهد خورد

هیچ کودکی دیگر  بی‌تابی نخواهد کرد

به ماه بگویید عزادار بیاید،

شام غریبان داریم...

2

داری می‌روی و من مانده‌ام

 زیر آوار غمها،

با پس لرزه‌های درد،

با غربتی که ویرانم کرده‌است،

راستی چرا دستم را نمی‌فشرد

دستی که  برای خداحافظی

از خاک بیرون گذاشته‌ای؟!

3

لااقل قابِ عکسِ شکسته و خاک آلود

زنده از زیر آوار در آمد

تنها جای جهان که بعد از این در کنار هم خواهیم بود

و من لبخند خواهم زد...

4

اوچ ایل

لایلالاریم سنی یاتیرتماغا چالیشدیلار

بوسئرا آغی یا دؤنوب سنی اویاتماق ایسته ییرلر

گؤزلرینی آچ،توپراقلی  قیزجئغازیم!

 

ترجمه:

سه سال لالایی های من برای خواباندنت تلاش کردند/اکنون به مرثیه هایی بدل شده،می‌خواهند بیدارت کنند/چشمانت را باز کن  دخترک خاک آلوده‌ام!

 

5

من چشم گذاشتم

اما قرار نبود این بار،

 لابه‌لای خاک و سنگ و تیرآهن قایم شوی

من باختم عزیزکم! بیا بیرون...

مامان قول می‌دهد این دفعه،

به خاطر لباسهای خاکی‌ات ،دعوایت نکند..

آفتاب پرستی

 

من آفتاب پرستی یکرنگم،

که چشمان تو را پرستش می کند

گیرم هر شب در پشت پلک های تو غروب کنند

من "اُحبّ الآفلین" ام....

با دیگران کاری ندارم!


تا حُسن من از عشق تـــــو بالیده عجب نیست

کز چــــــــــــاه زنخدان تــــــــــو یوسف بدر آیم!

                                                                       بوالفضول ارومی!

ای بهار جاودان

 

                                                            تقدیم به خاکپای مولایم حضرت امام هادی (ع)

گر چه شعله ی شکفتنِ شقایقی

در مسیر بادهاست،

قرنهاست

داغِ روشنِ تمام یادهاست

اینزمان

بادهای هرزه ی خزان تبار

باز قصد باغ کرده اند در بهار

*

پیش از این هم ای شقایق غریب!

بادهای هرزه پو و هرزه گو

عِرض خویش برده اند

در مصاف شعله ی تو مرده اند

 

تو ولی همیشه پر فروغ

تو ولی همیشه بی خزان،

ای بهار جاودان....

بیداری

  

                  (تقدیم به شهدای   بیداری اسلامی)

 

شلاق،

نسیمی است که بر تن تو می وزد

زنجیر ،

ریشه ای است که  در  پای تو می دود

گلوله،

 دانه ای است که در قلب تو کاشته می شود

 سحر که دسته گل اذان،

                   از گلدسته ها در شهر بوزد

                          تو لاله شده ای و بهار را بیدار کرده ای....

با شب یلدا...

 

یــــــاد تو تنیده بــــــاز در رویایم

گیسوی تو راه بسته بر شبهایم

تا قصه ی زلف تو به پایان نرسد

از چلّه نشینـــــــان شب یلدایم...

                                                        شب یلدای مهر آمیزی داشته باشید...

ادامه نوشته

این نگاه توست...

 

 

آسمان را به خاطر چشمان تو آبی رنگ زده اند...

                                                                و دریا را

شب را به خاطر گیسوان تو سیاه کرده اند...

                                                      و روز مرا

من که می دانم این نگاه توست

                           که دریا را دیوانه کرده است

گیرم کتاب ها بنویسند: جزر و مدّ دریا به خاطر جاذبه ماه است...

                             من هم که همان را می گویم!

 

اندکی صبر آه ای دریا...

 

                                                                تقدیم به روح آزاده حضرت حُرّ بن یزید ریاحی

  در بیابان تشنه   ای سردار، کرده ای راه کاروان را سد

عشق را راه می زنی  و تو را رهزن عشق راه خواهد زد

خیمه ای چند پیش روی تو نیست،راز تشویش در نگاه تو چیست؟

با توام شیر عرصه ی پیکار!دست و پات از چه روی می لرزد

هرکه ای میهمان بارانی، کاسه ی آب را بگیر و بنوش

مثل این دشت تف گرفته ی خشک، نکنی دست آسمان  را رد

اندکی صبر آه ای دریا ، جزر روح تو گرچه جانکاه است

ماه با یک نگاه طوفانی  می کشاند تو را دوباره به  مد

روبروی تو کیست؟جلوه ی او، وحده لا اله الّا هو

بازتاب خدا به روی زمین آینه دار پرتو سرمد                          

کیست این در دل پریشانت؟نکند میوه‌ی دل  زهرا(س)

کیست این در نگاه لرزانت؟نکند نور دیده ی احمد(ص)

بر  لبانت  شکست نجوایی: روسیاهم، شکسته ام، مولا!

رخصتی ده که بشکند تیغم،  هیبت لشکر بهیمه و دد

می وزد بر تن سیه کاران تند باد تو ای امیر ریاح!

تیغ سرخ تو مست باده ی خون،بر سر کفر و کینه  می رقصد

 سر خونین تو به دامن دوست، مرگ بر آستان عشق نکوست                                           

رحمت حق بر آنکه حرّت خواند، میر احرار عشق تا به ابد...

 

شعر سپیدی از خواجوی کرمانی!

 

                               

 

آقای منتقد ادبی ِ جوان و صاحب تالیفات(!) در روزنامه جام جم 25 تیر و 21 روز پیش در روزنامه مردمسالاری و احتمالا در چند جای دیگر!:

 

 

("جاوید محمدی" را از طریق یک سپید کوتاه و تامل بر انگیز سال ها پیش شناخته بودم:

 

فهرست عمر ما/بسیار روشن است/سطر نخست:رنج/ باقی ش/ ایضاً/ است...)

 

 

"بوالفضول" نیز شعری سپید از خواجوی کرمانی می آورد که او را به تازگی شناخته است:

 

با سرو قامتت /شمشاد گو مروی/ با ماه طلعتت/ خورشید /گو /متاب....!!

 

 

کاش منتقد صاحب نام(جویای نام؟) قبل از ورود به حیطه نقد ادبی و شناختن شاعران، قوالب شعری و فرقشان را می شناختند. مثلا :فرق قوالب کلاسیک را با شعر سپید!

 


 

بعد التحریر:

 

متن فوق صرف نظر از طنز بودنش، اشاره به مشکلی دارد که دارم به وضوح حس می کنم.وارد شدن به حیطه ی نقد ادبی مقدماتی می طلبد .یک منتقد ادبی در کنار سواد و ذوق ادبی شایان، باید بلدِ وادی ادبیات هم باشد.جاد ه های پر پیچ و خم اصلی و فرعی آن را خوب بشناسد .سالها مطالعه و تحقیق بکند و دود چراغ بخورد و در کنار اینها در نقد خلاقیت ذاتی داشته باشد. امکان دارد من شاعر، شعر کلاسیک را بعد از یک نگاه سرسری سپید تشخیص بدهم ولی این امر برای منتقد ادبی- که باید حواسش به مسائلی بسیار ظریف تر و دقیق تر از قالب شعر باشد- ذنب لایغفر است

 

متاسفانه چندی است احساس می کنم برخی جوانان ظرف یکی دو سال با کتابهای کمک آموزشی(!) دوره فشرده نقد ادبی را در محضر خودشان سپری می کنند و بعد به سرعت برق و باد در مطبوعات مشغول می شوند و حتی کتاب تالیف می کنند! نقدها را که می خوانی می بینی که جملات مطنطن و دهان پر کن و اغلب شعاری و توصیفی و گاه بیشتر متن ادبی و در باطن فارغ و گاه بی معنی اند.همین نقد را که اشاره کردم بردارید و بخوانید تا به حرفهایم برسید.اهل فن و پیشکسوتان و استادان ادبیات هم معمولا حال و حوصله خواندن این مطالب را ندارند تا موضع گیری کنند.

 

در کشور ما بعضی ها با زد و بند یکشبه بازیگر می شوند بعضی ها به مدد صدا و سیما چند ماهه شاعر می شوند . اما از اهالی فن و استادان ادبیات خواهمشندم نگذارند منتقد شدن نیز به همین شیوه باب شود.فکر می کنم امروز در کنار بازیگر شدن و فوتبالیست شدن، منتقد ادبی شدن نیز برای خیلی ها وسوسه ی شیرینی است!

اقتدا

 

از مناره ی بلند جمعه ها

می وزد بهار نام تو

ای صدای روشنت اذان صبح آرزوی من

وقت اقتدا به چشمهای توست

از محاق سر بکش

             پلک باز کن به روی من...

اشک ماندگار

 

عطشان ترین و خسته ترین رودها ،فرات

واکن گره ز بغض دل خویش، یا فرات

زان ظهر آتش و عطش و خون سخن بگو

هستم به درد و داغ دلت آشنا، فرات

ای ردّ دردهـــــای زلال، اشک ماندگار

بر چهره ی   بلا  زده ی کربلا، فرات

از بسکه اشک ریخته شد در حکایتت

آب از سرت گذشت دگـــــر بینوا فرات

دستت به دست ماه منیری رسیده بود

دستی که  شد ز قامت آن مه  جدا، فرات

دیدی فرود ضربت شمشیر کینه را

بر دست غیرت  خلف مرتضی ،فرات

روحت به مشک بود و به دریا رسیده بود

سد شد مسیر و ریختی آخر کجا، فرات

دیدی شکسته کشتی آل نبی و بعد

گشتی محیط محنت و بحر بلا فرات؟

دیدم من  آنچه را که ندیدی ز داغ دوست

داغی که زد شرر به  دل  خیمه ها، فرات

آن صید دست و پا زده در خون حسین بود

من شاهد تلاطم خون خدا فرات

تابیدم و ز تاب من آن دشت تف گرفت

از تشنگان دشت نکردم حیا، فرات

خورشید خون گریست و مکثی غریب کرد

پهنای سرخی اش ز  افق بود   تا فرات

دلمویه های غربت او  ناتمام ماند

خورشید رفت و  دهشت  شب بود با فرات...

 

سحر هاروت

 

گم است امشب نگاه عاشقان در شام گیسویت
کدامین چشم برخیزد به استهلال ابرویت


میان  غربت آیینه ها گر جلوه گر آیی
هزاران عید بر پا می شود از   طلعت رویت

 

شبستان در شبستان مشک می بارد  اگر زلفت

 گلستان در گلستان  عشق می بالد  اگر بویت

 

ز قدّ و قامتت ، قد قامتی در گوش سرو آمد

که قامت بست بهر اقتدا بر   قدّ دلجویت


چنان از گامهای تو به چشم راه منتهاست
که هر  سنگی که بر او پا نهی گردد ثنا گویت

 

نگاهت سحر هاروت است و دلها بابل عاشق

چه  نرگسها که در جانها شگُفت از لطف   جادویت

 

بلای جان عاشق آن  دو چشم مست و شهلا را

بگردان تا نگردد صد بلا گرد  سر کویت...

کاشکی بارون بگیره-ترانه

 

این ترانه  را پارسال پیارسال با موضوع سفارشی "یادمان درگذشتگان تلفات جاده ای"(یا چیزی نزدیک به این) سروده بودم که تقدیم می شود....

 

 توی این جاده ی سرد و سوت و کور                  همه مـــــــــون مسافرای خسته ایم

با غــــــم همسفــــــــــــرای گمشده                  عمریه خستـــــــــــه و دلشکسته ایم

کاشکی بــــــــا یاد اونی که یاد ماس                 دلمــــــــــون اسیــــــر بی صبری نشه

خورشیــــــــــد بختمونو قـــاب بکنیم                 آسمـــــــــــــون دلمــــــــــون ابری نشه

                         کاشکی بارون بگیره       غبار پنجـــــــره ها رو پاک کنه

                          عاطفه جون بگیره         غصه های دلمون رو خاک کنه

 می تونیم کاری کنیم که بعد از این                 سهم هیشکـــــــی غم و غربت نباشه

هیچ گلـــــــــی به زیر پــــــــای عابرا                پـــــــرپـــــــــر از هجــــوم غفلـت نباشه

کاشکـــــــــی دلواپسی کبــــــــــوترا                گم بشه تـــــــوی نگـــــــــــــــاه آسمون

از بد زمونــــــه سنگ حــــــــــــــادثه                بــــــــــــــال پروازو نگیــــــــــــــــره ازشون

                          کاشکی بارون بگیره       غبار پنجـــــــره ها رو پاک کنه

                          عاطفه جون بگیره         غصه های دلمون رو خاک کنه

بیا تا شونه بــــه شونه ی نسیم                   تــــــــــــــوی خواب غنچه ها سر بکشیم

یا بشیم شکوفــــــــه و رو شاخه ها               مرهــــــــم زخمـــــــــــــای پاییزی بشیم

پا بذاریم روی شونه هــــــــای شب              سرزمیـــــــــــن سحـــــرو نیگــــــــــا کنیم

همنوا بـــــــــــا آخرین ستاره هــــــا             فردای آفتــــــــــــــــــــــــــابی رو صــدا کنیم

                     کاشکی بارون بگیره       غبار پنجـــــــره ها رو پاک کنه

                       عاطفه جون بگیره         غصه های دلمون رو خاک کنه

 

رمز شکوفایی

 

نام تو بر لب               می رسد دل تا خدا یکشب

بال می گردد               عاقبت دست دعــا یکشب

در دل ما ردّ ترکش های پاییز است

مرهم مــــا باش ای رمز شکوفایی

لاله های زخمی این باغ را دریاب

ای بهار چفیه بر دوشی که می آیی

در دل این شب           عاقبت فانوس می بارد

در کویر جان              یک شب اقیانوس می بارد

مرد سرسبزی به رغم بادهای زرد

تا بیایی، در رهت آلاله می کارد

می نوازد غربت گلهای پرپر را

دستهای باغبــان بوی تو را دارد

می رسی یک صبح                 تکسوار جاده‌ی خورشید

در نگــــــــاه تو                        می توان نور خدا را دید...

 

محشر نگاه

 

بر قامتت دو ساقه ی نور آفریده‌اند

دست تو را مگــــر ز بلور آفریده‌اند؟

در گوش شب شبیه  مزامیر آفتاب

از لحن روشن تــــــو زبور آفریده‌اند

بازار لعل را به بدخشان شکسته اند

وقتی که  از لبان تو شور آفریده‌اند

واللیل زلفهای تو را دیده و سپس

از صورت تــو سوره‌ی نور آفریده‌اند

در محشر نگاه طرب خیزت ای بهار

شور آفریده اند ، نشـــور آفریده‌اند

چشم بد خزان که  به انکار گل رسد

از گلشن جمــــال تــــو دور آفریده‌اند

**

از جلوه ي خيال تو در جان شاعران

صد جلوه زار شعر و شعور آفريده اند...

 

بهاری که می رسد

 

 

  عید است و شادی است بهاری که می‌رسد

   بــاغ است و خرم است نگاری که می‌رسد

   گل مست و باغ مست و همه روزگار مست

   مستی فزاست چشم خمـــــــاری که می‌رسد

   از شور بلبلان چمـــــن گشته آشکــــــــــــار

   عطر نگـــــــــاه اوست، بهاری که می رسد

   در گوش جـــــان نوید شکوفـــــایی دل است

   گلنغمه هـــــــــای سبز هزاری کــه می‌رسد

   غنچــــــــــــــه دهن نگاری و  گل پیرهن بتی

   زلف از بنفشه  بافته  یــــــاری که می رسد

   بر داغ مــــــن  صبای نگــــــاهش نمی وزد

   داغم ز نــــــــــاز لاله عذاری  که می‌رسد

   در بند بند روح مـــن خستــــــــــــه می دمد

   از نای عشــــــق ناله‌ی زاری کـــه می‌رسد...

ترانه

 

این ترانه را برای   تیتراژ پایانی سریال  "بهانه ای برای بودن"  سروده ام که در مرحله ی تدوین

 است و قرار است از شبکه ۳ پخش شود:

 

                                                                    

۱)

بتاب ای ماه و  روشن کن شب دلواپسی هامو

بگیر از من تموم غصه ها مو ، بیکسی هـامو

نرو این لحظه ها از جونشون سیرن

نرو گلهای گلدون بی تو می میرن

بهارم کن که من  از سایه ی پاییز می ترسم

از این شبهای   رعب انگیز می ترسم

دل من داره می میره                

 بیا کاری بکن دیره      

برای غربت  این سفره های بی ریا حتی              

واسه دلتنگی این غنچــه ها حتی

 نوای همدلی هامـــون                   

امید روشــــــن فرداس

کسی تـــوی دلم میگه                  

نخور غم چون خدا با ماس...

۲)

باخیرسان بو ایشیقلی گونلره ،آمما اینانمیرسان

دیوارلارین اولورلار پنجــره، آمما اینانمیرسان

اینان تا بیرده باغیندان   باهار کئچسین

بـــو گویدن  دورنالار کئچسین

منیله قال اومودون باغلاری بیردن چیچکله ن سین

بو سوسموش لحظه لردن  عشـــق سسله ن سین

آنانین لایلا لارین گور                     

 ائوین گوللو بهارین گور

ایَر  بیلسن  آنا یوردو بوتون عاشقلره  بیر گوللو  سرحددی

 بیلرسن عاقبت سن ده که اولکه نده

اومودون وارلیغا  بیر شانلی بایراق دی

بهانه ن قالماغا بیر گوللو چرقت دی...