این ترانه را پارسال پیارسال با موضوع سفارشی "یادمان درگذشتگان تلفات جاده ای"(یا چیزی نزدیک به این) سروده بودم که تقدیم می شود....
توی این جاده ی سرد و سوت و کور همه مـــــــــون مسافرای خسته ایم
با غــــــم همسفــــــــــــرای گمشده عمریه خستـــــــــــه و دلشکسته ایم
کاشکی بــــــــا یاد اونی که یاد ماس دلمــــــــــون اسیــــــر بی صبری نشه
خورشیــــــــــد بختمونو قـــاب بکنیم آسمـــــــــــــون دلمــــــــــون ابری نشه
کاشکی بارون بگیره غبار پنجـــــــره ها رو پاک کنه
عاطفه جون بگیره غصه های دلمون رو خاک کنه
می تونیم کاری کنیم که بعد از این سهم هیشکـــــــی غم و غربت نباشه
هیچ گلـــــــــی به زیر پــــــــای عابرا پـــــــرپـــــــــر از هجــــوم غفلـت نباشه
کاشکـــــــــی دلواپسی کبــــــــــوترا گم بشه تـــــــوی نگـــــــــــــــاه آسمون
از بد زمونــــــه سنگ حــــــــــــــادثه بــــــــــــــال پروازو نگیــــــــــــــــره ازشون
کاشکی بارون بگیره غبار پنجـــــــره ها رو پاک کنه
عاطفه جون بگیره غصه های دلمون رو خاک کنه
بیا تا شونه بــــه شونه ی نسیم تــــــــــــــوی خواب غنچه ها سر بکشیم
یا بشیم شکوفــــــــه و رو شاخه ها مرهــــــــم زخمـــــــــــــای پاییزی بشیم
پا بذاریم روی شونه هــــــــای شب سرزمیـــــــــــن سحـــــرو نیگــــــــــا کنیم
همنوا بـــــــــــا آخرین ستاره هــــــا فردای آفتــــــــــــــــــــــــــابی رو صــدا کنیم
کاشکی بارون بگیره غبار پنجـــــــره ها رو پاک کنه
عاطفه جون بگیره غصه های دلمون رو خاک کنه
نام تو بر لب می رسد دل تا خدا یکشب
بال می گردد عاقبت دست دعــا یکشب
در دل ما ردّ ترکش های پاییز است
مرهم مــــا باش ای رمز شکوفایی
لاله های زخمی این باغ را دریاب
ای بهار چفیه بر دوشی که می آیی
در دل این شب عاقبت فانوس می بارد
در کویر جان یک شب اقیانوس می بارد
مرد سرسبزی به رغم بادهای زرد
تا بیایی، در رهت آلاله می کارد
می نوازد غربت گلهای پرپر را
دستهای باغبــان بوی تو را دارد
می رسی یک صبح تکسوار جادهی خورشید
در نگــــــــاه تو می توان نور خدا را دید...
بر قامتت دو ساقه ی نور آفریدهاند
دست تو را مگــــر ز بلور آفریدهاند؟
در گوش شب شبیه مزامیر آفتاب
از لحن روشن تــــــو زبور آفریدهاند
بازار لعل را به بدخشان شکسته اند
وقتی که از لبان تو شور آفریدهاند
واللیل زلفهای تو را دیده و سپس
از صورت تــو سورهی نور آفریدهاند
در محشر نگاه طرب خیزت ای بهار
شور آفریده اند ، نشـــور آفریدهاند
چشم بد خزان که به انکار گل رسد
از گلشن جمــــال تــــو دور آفریدهاند
**
از جلوه ي خيال تو در جان شاعران
صد جلوه زار شعر و شعور آفريده اند...

عید است و شادی است بهاری که میرسد
بــاغ است و خرم است نگاری که میرسد
گل مست و باغ مست و همه روزگار مست
مستی فزاست چشم خمـــــــاری که میرسد
از شور بلبلان چمـــــن گشته آشکــــــــــــار
عطر نگـــــــــاه اوست، بهاری که می رسد
در گوش جـــــان نوید شکوفـــــایی دل است
گلنغمه هـــــــــای سبز هزاری کــه میرسد
غنچــــــــــــــه دهن نگاری و گل پیرهن بتی
زلف از بنفشه بافته یــــــاری که می رسد
بر داغ مــــــن صبای نگــــــاهش نمی وزد
داغم ز نــــــــــاز لاله عذاری که میرسد
در بند بند روح مـــن خستــــــــــــه می دمد
از نای عشــــــق نالهی زاری کـــه میرسد...
این ترانه را برای تیتراژ پایانی سریال "بهانه ای برای بودن" سروده ام که در مرحله ی تدوین
است و قرار است از شبکه ۳ پخش شود:
۱)
بتاب ای ماه و روشن کن شب دلواپسی هامو
بگیر از من تموم غصه ها مو ، بیکسی هـامو
نرو این لحظه ها از جونشون سیرن
نرو گلهای گلدون بی تو می میرن
بهارم کن که من از سایه ی پاییز می ترسم
از این شبهای رعب انگیز می ترسم
دل من داره می میره
بیا کاری بکن دیره
برای غربت این سفره های بی ریا حتی
واسه دلتنگی این غنچــه ها حتی
نوای همدلی هامـــون
امید روشــــــن فرداس
کسی تـــوی دلم میگه
نخور غم چون خدا با ماس...
۲)
باخیرسان بو ایشیقلی گونلره ،آمما اینانمیرسان
دیوارلارین اولورلار پنجــره، آمما اینانمیرسان
اینان تا بیرده باغیندان باهار کئچسین
بـــو گویدن دورنالار کئچسین
منیله قال اومودون باغلاری بیردن چیچکله ن سین
بو سوسموش لحظه لردن عشـــق سسله ن سین
آنانین لایلا لارین گور
ائوین گوللو بهارین گور
ایَر بیلسن آنا یوردو بوتون عاشقلره بیر گوللو سرحددی
بیلرسن عاقبت سن ده که اولکه نده
اومودون وارلیغا بیر شانلی بایراق دی
بهانه ن قالماغا بیر گوللو چرقت دی...
جان جهان...
به خاکپای امام رضا(ع)
ای مــــــــــاه منیـــــــــــر ذوالجلالی ای شمــــس سپهـــــــــــر لا یزالی
ای گوهـــــــــــــــــر نام تو خجسته بــــــــر سلسلــه الذهب نشسته
ای که به رضـــــــــــای حق رضایی آیینــــــــــه ی نـــــــــــور مر تضایی
ای جــــــان جهان که جمله جانی مولا و امــــــــــــــام انس وجــــانی
بر گنبــــــــــد زر نشانت ای جــان! شد زرگــــــر چرخ گوهــــــــرافشان
ای مدفـــــن تو دفینـــــــه ی حق ای مشهـــــــــــــد تو شهـــود مطلق
خورشید چــــــــــو ذرّه در هوایت بالیده به ســــــــایه ی سخــــــــایت
شب سلسلــــــــــه بند گیسوانت شب سرمـــــــــــه ی چشم آهوانت
در بارگـــــــه منیرت ای مــــــــــــاه شب گشتــــــــــــــه سیه غلام درگاه
شد عــــــــــــرش دخیل بارگاهت تــــــــــــا بر شـــــــــــود از در نگاهت
دریای کــــــــــــــرم نمی ز جودت خورشید شعــــــــــــاعی از وجودت
مستیم به جرعــــــه ای ز جامت ساغـــــــــــــــر نکشیم جز به نامت
مـــــــــا دُرد کشــــان اهل دَردیم زین میکــــــــــــــــده هیچ برنگردیم
ای ساغـــــر وصل حق به دستت ای بــاده خمـــــــــــار چشم مستت
ای مامن و ملجـــــــــــــــاء غریبان ای مرهــم جـــــــــــــــان ناشکیبان
ای خـــــــــاک در تــــــــــــــو توتیایم از نـــــــــــور تو نـــــــــور دیده هایم
گـــــــر بر لب من ترانه ی توست از غربت عاشقـــــــــــــانه ی توست
دریاب مـــــــــــــــر ا که درد مندم غم شعلــــــــــــــــه کشد ز بند بندم
افتاده ز پــــــــــــــا شکسته بالم مپسند چنین شکستـــــــــــه حالم
مـــــــن سائل رند و آس و پاسم جز درگـــــــــــــــــــه تو نمی شناسم
ای مظهــــــــر رحــــــــم حیّ داور بر این دل خستــــــــــــــه رحمت آور...
پاییز ۸۵
معرفی کتاب
او نویسی

"اونویسی" یازدهمین اثر جلیل صفربیگی و پنجمین مجموعه ی رباعی اوست که ۵۰ رباعی آیینی او را در بر دارد .این کتاب با حمايت حوزه هنري استان ايلام و در شمارگان ۲۰۰۰ نسخه به چاپ رسيده است."جلیل صفر بیگی" در قالب مورد علاقه ی خود یعنی رباعی، مبتکر و پر طراوت ظاهر می شود و لحظه های جدید،زیبا و گاه پرعاطفه ای را با خوانندگانش به اشتراک می گذارد. می شود گفت که او به جادوی رباعی دست یافته است و بر خلاف خیل کثیر شاعران نه تنها مغلوب این حریف ریز نقش(!) نشده است بلکه به جای کلنجارهای شبانه روزی و بی حاصل با آن-آنگونه که شیوه ی خیلی هاست- با ظرافتی قابل توجه دل او را به دست آورده است! ."صفر بیگی"در حال حاضر یکی از مطرح ترین و قابل اعتناترین نامها در رباعی امروز است و با توجه به بالندگی روز افزون طبع و پویایی دید شاعرانه اش اطمینان دارم که به اینی که هست بسنده نخواهد کرد.با خواندن دو رباعی از این مجموعه ، مشتاقانه کارهای آتی او را منتظرخواهیم ماند.
هم چاه ســــــــــــــر راه تو بايد بكنيم هم اينكــــــــه از انتظار تو دم بزنيم
اين نامه ي چندم است كه مي خواني داريم ركورد كوفــــــه را مي شكنيم
**
يك عمر تو زخم هــــــــاي ما را بستي هر روز كشيدي به سر مــــا دستي
شعبان كه به نيمه مي رسد آقا جان! ما تازه به يادمـــان مي آيد هستي!

در دل لحظــــه های آتش بار شعله هـــای ستیز را می دید
از بلندای روح سرکش خویش آخــــــرین خاکــــریز را می دید
لحظه های عبوس و سنگی را جامــه ای از شرار می پوشاند
ساحـــل بی قرار جسمش را موجی از انفجـــار می پوشاند
عافیت تکّه تکّه خـــون آلود گرم تـــــــا ورطهی خطر میرفت
ترکش عشــق داغ تر می شد در دلش پیش و پیشتـر میرفت
در دل بی قـــرار و شیدایش عملیّــات آتــــــش و خـــــون بود
تک و تنها به قلب شب می زد این جزیره چقـــدر مجنـــــون بود
آخرین خـــــــــاکـــریز دنیـــا را فتح می کرد و بی نشان می رفت
شب پر از عطر لاله بود انگار روح سرخی به آسمان می رفت...

در مشت گرفت آب و بی تاب نشد شرمنده ی اهل بیت و اصحاب نشد
در حیرتم از عطش که مانند فرات از شـــرم لب تشنه ی او آب نشد
*
در چشم فرات عکس ماه افتاده است یک هاله به رنگ اشک و آه افتاده است
آن دست بنازم که جلوتـر از پــــــــــــا در راه وصال حق به راه افتاده است
*
تا بر تــــــــن او تیر فزون تـــر می شد هم گریه ی مشک لاله گون تر می شد
می گفت: سلام باد بر خون حسین! وقتی لب تشنه اش ز خـــون تر میشد...
*
تــا بر اســــــــــــــرای خــاک دادند ندا خونی پی فدیه رفت و دستی به فدا
این ریخت به خاک و آن شد از شانه جدا این خون خدا و آن دگــــــــر دست خدا
*
تا ساغــــــر وصـل را به دستش دادند چندی ز پی نظــــــــاره اش استادند
دیدند دو دست او پی سجده ی شکر از شانه جــدا شده به خـــــاک افتادند
..................
کربلا ای کربلا... کلیک
گاه گاه،
یک نگاه
در دل شب سیاه
آفتاب می کند تورا...
باورت نمی شود!
آه ای دل به اصطلاح پاک!
خاک بر سرت،
که عاشقی سرت نمی شود!

ای پیر بی نگاه!
پیراهنی که نیست ،
شاید پلاکی...
این چندمین نسیمی است که در عطر چفیه ها حل شده و
به کنعان نرسیده است؟
□
...و ما چاه می کنیم و هنوز
به یوسفت نرسیده ایم

مادر بزرگ عاشق من یکشب
با ابر گیسوانش
در خاطرات تشنه ی من بارید
آن شب به جای من
یک مرگ مهربان
-وقتی که خواب بود-
از دست او گرفت و ز جایش بلند کرد
گلهای روی چارقدش ناگاه
با باد پر کشید...

وقتی بهار ،
بی تو می رسد
کسی سال را تحویل نمی گیرد
و جواب سلام شکوفه ،
بر زمین واجب نیست
می گویند بهار که بیاید می آیی اما...
مادرم می گوید که باید تو بیایی که بهار بیاید...
که اذان شکفتن تو
بر گلدسته های بهار،
اذن شکفتن باشد...
آنگاه جاری شوی در تشنگی ترک خورده ی آبها
...و بین خاک و آسمان
عقد باران
جاری کنی...

زنهار کـــه آه هـــــــرزه گردی برسد
بر آینه ی تـــــــــو آه ســـردی برسد
یک غنچه ی بغض در گلو منتظر است
ای عشق! بگو بهــــــــار دردی برسد...

افکنـــــده ردای شب ز دوش خویش آن مـــــــرد سپیده پـــوش می آمد
از هر قدمش که طرح طوفان داشت آوای سحــــــــر به گوش می آمد
یک چند بر آسمـــــــان ظلمـــــانی بگذشت و فشــــــــاند بذر کوکب را
بشکافت غیور و کینه خـــــواه آنک با دشنه ی مـــــاه سینه ی شب را
از چشــــــم دمید برق ایمـــــــانش از حلــــــق جهیــد رعـــــد تکبیرش
باران گلولــــــــه بر تــــــن دشمـــن باراند و نمـــــــــود طعمه ی تیرش
تکبیر ز نــــای تشنه اش برخاست در گــــــوش کویــــــر بانگ رود آمد
ناگاه خدنگ شـــــــــــوم دژخیمان بـــر سینـــــه ی عاشقش فرود آمد
با زخـــــــم شکفته در برش گویی آن سینـه ی پــر ز عشق خندان بود
دل بیدل و خونفشان و دست افشان در بزم گـــــــــل و گلوله مهمان بود
در بزم شهـــــــود اشهدش گل کرد تابید و گذشت ، چـــون شهابی شد
در آن شب تیره بهـــــــــــر فردامان هر قطــــــــره ی خونش آفتابی شد ...

بگذار مــــــــوج نگاهت در لحظه هــــايم برقصد
در عرشه ي هستي من بــــــا نا خدايم برقصـد
بگذار اين سبز خاموش پاييز من را بســــــــوزد
یک شعله وار از دو چشمت در زردهــایم برقصد
بر پرده های خیالم نــــــــــــور شهــودت بیفتد
تا سایه هــــــــای وجودم یک شب برایم برقصد
آواز ترد نگاهت بگــــــــــــــــــــذار بر من بشورد
بر دار خاموش شعرم نعـــــــش صدایم بر قصد
يا سر کشد از سجودم ؛ بـــــــا مويه هايم بگريد
يا گـــــــــل کند در قنـــــــــــوتم با ربّنايم برقصد
اي بغض درد آشنايم دستي بيفشــــــان برايم
تا شانه سنگي غــــــــــم با هاي هــايم برقصد ...

